X
تبلیغات
دل نوشته ها
دل نوشته ها
فرهنگی/ هنری / علمی/ ورزشي

 
تاريخ : شنبه 28 اردیبهشت1392
نقل قول:

"
چندين سال قبل براي تحصيل در دانشگاه سانتا کلارا کالیفرنیا، وارد ايالات متحده شده بودم،
سه چهار ماه از شروع سال تحصيلي گذشته بود كه يك كار گروهي براي دانشجويان تعيين شد كه در گروه هاي پنج شش نفري با برنامه زماني مشخصي بايد انجام ميشد

دقيقا يادمه از دختر آمريكايي كه درست توي نيمكت بغليم مينشست و اسمش كاترينا بود پرسيدم كه براي اين كار گروهي تصميمش چيه؟

گفت اول بايد برنامه زماني رو ببينه، ظاهرا برنامه دست يكي از دانشجوها به اسم فيليپ بود
پرسيدم فيليپ رو ميشناسي؟

كاترينا گفت آره، همون پسري كه موهاي بلوند قشنگي داره و رديف جلو ميشينه
گفتم نميدونم كيو ميگي
گفت همون پسر خوش تيپ كه معمولا پيراهن و شلوار روشن شيكي تنش ميكنه
گفتم نميدونم منظورت كيه؟
گفت همون پسري كه كيف وكفشش هميشه ست هست باهم
بازم نفهميدم منظورش كي بود
اونجا بود كه كاترينا تون صداشو يكم پايين آورد و گفت فيليپ ديگه،
همون پسر مهربوني كه روي ويلچير ميشينه
اين بار دقيقا فهميدم كيو ميگه ولي به طرز غير قابل باوري رفتم تو فكر،
آدم چقدر بايد نگاهش به اطراف مثبت باشه كه بتونه از ويژگي هاي منفي و نقص ها چشم پوشي كنه
چقدر خوبه مثبت ديدن
يك لحظه خودمو جاي كاترينا گذاشتم ، اگر از من در مورد فيليپ ميپرسيدن و فيليپو ميشناختم، چي ميگفتم؟
حتما سريع ميگفتم همون معلوله ديگه
وقتي نگاه كاترينا رو با ديد خودم مقايسه كردم خيلي خجالت كشيدم
شما چي فكر ميكنيد؟
چقدر عالي ميشه اگه ويژگي هاي مثبت افراد رو بيشتر ببينيم و بتونيم از نقص هاشون چشم پوشي كنيم

 


برچسب‌ها: عشق, مثبت دیدن, ايالات متحده, دانشگاه

ارسال توسط سید مسعود لوح موسوی
 
تاريخ : یکشنبه 22 اردیبهشت1392

 

گويند روزي پادشاهي اين سوال برايش پيش مي آيد و مي خواهد بداند که نجس ترين چيزها در دنياي خاکي چيست؟ براي همين کار، وزيرش را مامور مي کند که برود و اين نجس ترين نجس ترينها را پيدا کند و در صورتي که آنرا پيدا کند و يا هر کسي که بداند، تمام تخت و تاجش را به او بدهد. وزير هم عازم سفر مي شود و پس از يکسال جستجو و پرس و جو از افراد مختلف به اين نتيجه رسيد که با توجه به حرفها و صحبتهاي مردم بايد پاسخ همين مدفوع آدميزاد اشرف باشد و عازم ديار خود مي شود. در نزديکي هاي شهر چوپاني را مي بيند و به خود مي گويد بگذار از او هم سوال کنم شايد جواب تازه اي داشت بعد از صحبت با چوپان او به وزير مي گويد من جواب را مي دانم اما يک شرط دارد و وزير نشنيده شرط را مي پذيرد. چوپان هم مي گويد تو بايد مدفوع خودت را بخوري وزير آنچنان عصباني مي شود که مي خواهد چوپان را بکشد ولي چوپان به او مي گويد تو مي تواني من را بکشي اما مطمئن باش پاسخي که پيدا کرده اي غلط است، تو اينکار را بکن اگر جواب قانع کننده اي نشنيدي من را بکش.

 

خلاصه وزير به خاطر رسيدن به تاج و تخت هم که شده قبول مي کند و آن کار را (اسمشو نبر را) انجام مي دهد سپس چوپان به او مي گويد کثيف ترين و نجس ترين چيزها

طمع

است که تو به خاطرش حاضر شدي آنچه را فکر مي کردي نجس ترين است بخوري.


برچسب‌ها: طمع, حرص, مدفوع, شاه, تاج

ارسال توسط سید مسعود لوح موسوی
 
تاريخ : دوشنبه 2 اردیبهشت1392

 نقل قول:

 

داشتم بر مي گشتم خونه، مسيرم جوريه که از وسط يه پارک... رد ميشم بعد ميرسم به ايستگاه اتوبوس، توي پارک که بودم يه زن خيلي جوون با چادر مشکي رنگ و رو رفته و لباس هاي کهنه يه پيرمرد رو که روي يه چشمش کاور سفيد رنگي بود همراه خودش راه ميبرد رسيد به من و گفت سلام!

من فکر کردم الان ميخواد بگه من پول ميخوام که بابام رو ببرم دکتر و از اين حرفا اول خواستم برم بعد گفتم منکه عجله ندارم بذار واستم شايد کار ديگه اي داشته باشه منم همينطور که اخمام تو هم بود سرم رو به علامت جواب سلام تکون دادم و نگاهش کردم،

گفت آقا من بايد بابام ( بعد پيرمرده رو نشون داد) رو ببرم مجتمع پزشکي نور آدرسش نوشته توي خيابان وليعصر، خيابان اسفندياري!

گفتم خب؟!

با يه لحن بغض آلود گفت خوب بلد نيستيم کجاست توي اين شهر خراب شده از هر کي هم مي پرسيم اصلا به حرفمون گوش نميده!   (اشک تو چشماش جمع شده بود)

بهش آدرس دادم و گفتم تو اين شهر خراب شده وقتي آدرس ميخواي بايد بي مقدمه بپرسي فلان جا کجاست. اگر سلام کني يا چيز ديگه بگي فکر ميکنن ميخواي ازشون پول بگيري!

بعد از اينکه رفت گفتم چقدر سنگ دل شديم، چقدر بد شديم وچقدر زود قضاوت مي کنيم. خود من تا حالا به چند نفر همين جوري بي محلي کردم و راه خودمو رفتم، چون گفتم خوب معلومه ديگه پول ميخواد!

طفلي زن بيچاره خيلي دلم براش سوخت که فقط به خاطر اينکه فقير بود و ظاهرش فقرش رو نشون ميداد، دلش رو شکسته بوديم...

بعد گوش دنيا را با اين دروغ کر کرديم که ما اصالتا مردم نوع دوست و با فرهنگي هستيم و اينقدر اين دروغ را تکرار کرده ايم که خودمون والبته فقط خودمون باورمون شده.


برچسب‌ها: زن, پیرمرد, دروغ, عشق, سنگ دل

ارسال توسط سید مسعود لوح موسوی
 
تاريخ : دوشنبه 26 فروردین1392

روزگاري يک کشاورز در روستايي زندگي مي کرد که بايد پول زيادي را که از

يک پيرمرد قرض گرفته بود، پس مي داد.

کشاورز دختر زيبايي داشت که خيلي ها آرزوي ازدواج با او را داشتند. وقتي

پيرمرد طمعکار متوجه شد کشاورز نمي تواند پول او را پس بدهد، پيشهاد يک

معامله کرد و گفت اگر با دختر کشاورز ازدواج کند بدهي او را مي بخشد، و

دخترش از شنيدن اين حرف به وحشت افتاد و پيرمرد کلاه بردار براي اينکه

حسن نيت خود را نشان

بدهد گفت : اصلا يک کاري مي کنيم، من يک سنگريزه

سفيد و يک سنگريزه سياه در کيسه اي خالي مي اندازم، دختر تو بايد با

چشمان بسته يکي از اين دو را بيرون بياورد. اگر سنگريزه سياه را بيرون

آورد بايد همسر من بشود و بدهي بخشيده مي شود و اگر سنگريزه سفيد را

بيرون آورد لازم نيست که با من ازدواج کند و بدهي نيز بخشيده مي شود، اما

اگر او حاضر به انجام اين کار نشود بايد پدر به زندان برود.

 

اين گفت و گو در جلوي خانه کشاورز انجام شد و زمين آنجا پر از سنگريزه

بود. در همين حين پيرمرد خم شد و دو سنگريزه برداشت. دختر که چشمان

تيزبيني داشت متوجه شد او دو سنگريزه سياه از زمين برداشت و داخل کيسه

انداخت. ولي چيزي نگفت !

سپس پيرمرد از دخترک خواست که يکي از آنها را از کيسه بيرون بياورد.

و اين کاري است که آن دختر زيرک انجام داد :

 

دست خود را به داخل کيسه برد و يکي از آن دو سنگريزه را برداشت و به سرعت

و با ناشي بازي، بدون اينکه سنگريزه ديده بشود، وانمود کرد که از دستش

لغزيده و به زمين افتاده. پيدا کردن آن سنگريزه در بين انبوه سنگريزه هاي

ديگر غير ممکن بود.

 

در همين لحظه دخترک گفت : آه چقدر من دست و پا چلفتي هستم ! اما مهم

نيست. اگر سنگريزه اي را که داخل کيسه است دربياوريم معلوم مي شود

سنگريزه اي که از دست من افتاد چه رنگي بوده است....

 

و چون سنگريزه اي که در کيسه بود سياه بود، پس بايد طبق قرار، آن سنگريزه

سفيد باشد. آن پيرمرد هم نتوانست به حيله گري خود اعتراف کند و شرطي را

که گذاشته بود به اجبار پذيرفت و دختر نيز تظاهر کرد که از اين نتيجه

حيرت کرده است.


برچسب‌ها: ازدواج, سنگ, زمین, عشق

ارسال توسط سید مسعود لوح موسوی
 
تاريخ : پنجشنبه 15 فروردین1392

/**/

بزرگی میگفت :

 

وقتي يک نفر خيلي ميخندد حتي براي چيزهاي احمقانه و پيش پا افتاده بدانيد او از درون عميقأ غمگين است.

 

 اگر يک نفر خيلي مي خوابد بدانيد که تنهاست.

 

اگر يک نفر کم حرف مي زند سريع حرفش را مي گويد و دوباره سکوت مي کند بدانيد رازي در سينه دارد.

 

وقتي يک نفر نمي تواند گريه کند بدانيد ضعيف است.

 

وقتي يک نفر با يک روال غيرعادي و حجم زياد غذا مي خورد بدانيد که تحت تنش است.

 

وقتي يک نفر براي چيزهاي کوچک گريه مي کند يعني رقيق القلب و معصوم است.

 

اما وقتي يک نفر سريع بخاطر چيزهاي کوچک عصباني مي شود يعني درگير عشق است ...

.


...............................................................

پی نوشت:

روز 19 فروردین از 11 صبح تا 11 شب شمس الشموس است و خورشید به گونه ای در آسمان قرار دارد و میگویند دعاها استجابت می شود و حاجتها بر آورده می شود.

باید سوره شمس را بخوانی و آخر هر آیه بگویی:

((یا شمس الشموس و یا انیس النفوس ادرکنی))



حتما بخوانید و اول برای ظهور امام زمان (عج) بعد حاجات خودتون و عزیزنتون و بعد برای ما هم دعا کنید.

روز ۱۹ فروردین روز شرف الشمس است، و در سال یکبار اتفاق می افتد، دوست داشتم شما هم در مورد این روز بدانید و مرا هم از دعای خودتان بی نصیب نگذارید،


التماس دعا


برچسب‌ها: عشق, غم, گریه, راز

ارسال توسط سید مسعود لوح موسوی
 
تاريخ : چهارشنبه 7 فروردین1392
سال91 با همه خوبی و بدی هاش  به پایان رسید و سال 92 از  راه رسید.
در این سال باز هم به تجربیات من افزوده شد.
و دریافتم که وقتی منافع اشخاص در میان باشد    "رفاقت و دوستی"    هیچ  جایی   ندارد
و افراد فقط منافع خودشان را مد نظر دارند.

کامتان را تلخ نکنم


   """""""""""""""""""""""""""""""سال نو مبارک""""""""""""""""""""""""""""""""





..............................................................
در ادامه مطلب آدرس یک وبلاگ براتون گذاشتم حتما یه سرس بزنید.
خیلی جالبه


برچسب‌ها: 1392, سال نو, نوروز, تاریخ مردم اصفهان

ادامه مطلب...
ارسال توسط سید مسعود لوح موسوی
 
تاريخ : جمعه 25 اسفند1391

شخصی بود که تمام زندگی اش را با عشق و محبت پشت سر گذاشته بود

و وقتی ازدنیا رفت همه می گفتند به بهشت رفته است.

آدم مهربانی مثل او حتما به بهشت می رفت.

درآن زمان بهشت هنوز به مرحله کیفیت فراگیر نرسیده بود.

استقبال از او باتشریفات مناسب انجام نشد.

دختری که باید او را راه می داد نگاه سریعی به لیست انداخت و وقتی نام او را

نیافت او را به دوزخ فرستاد.

در دوزخ هیچ کس از آدم دعوت نامه یا کارت شناسایی نمی خواهد هر کس به آنجا برسد

می تواند وارد شود.

آن شخص وارد شد و آنجا ماند.

چند روز بعد ابلیس با خشم به دروازه بهشت رفت و یقه پطرس قدیس را گرفت.

پطرس که نمی دانست ماجرا از چه قرار است پرسید چه شده است؟

ابلیس که از خشم قرمز شده بود گفت:

آن شخص را که به دوزخ فرستاده اید آمده و کار و زندگی ما را به هم زده.

از وقتی که رسیده نشسته وبه حرفهایدیگران گوش می دهد...

در چشم هایشان نگاه می کند...

به درد و دلشان می رسد.

حالا همه دارند در دوزخ با هم گفت وگو می کنند...

یکدیگر را در آغوش می کشند و می بوسند.

دوزخ جای این کاره...انیست!!! بیایید و این مرد را پس بگیرید.

وقتی راوی قصه اش را تمام کرد با مهربانی به من نگریست و گفت:

با چنان عشقی زندگی کن که حتی اگر بنا به تصادف به دوزخ افتادی،

خودشیطان تو را به بهشت بازگرداند...



برچسب‌ها: بهشت, عشق, آغوش, پائولو کوئلیو

ارسال توسط سید مسعود لوح موسوی
 
تاريخ : شنبه 19 اسفند1391

دخترک برگشت!!!چه بزرگ شده بود!

پرسيدم : پس کبريتهايت کو ؟

پوزخندي زد!

گونه اش آتش بود ، سرخ ، زرد ..........

گفتم : مي خواهم امشب

با کبريتهاي تو ، اين سرزمين را به آتش بکشم !

دخترک نگاهي انداخت ، تنم لرزيد...

گفت : کبريت هايم را نخريدند

سالهاست تن مي فروشم ...



ارسال توسط سید مسعود لوح موسوی
تمام حقوق اين وبلاگ و مطالب آن متعلق به دل نوشته ها مي باشد.