X
تبلیغات
دل نوشته ها

دل نوشته ها

فرهنگی/ هنری / علمی/ ورزشي

ﻣﻌﻠﻤﯽ ﺑﻪ ﺩﺍﻧﺶ‌ﺁﻣﻮﺯﺵ ﮔﻔﺖ: ﺗﺎ ﺑﺮﺍﯾﻢ ﺍﺯ ﺑﻬﺸﺖ ﺧﺎﮎ ﻧﯿﺎﻭﺭﯼ، ﻧﻤﺮﻩ‌ﯼ ﮐﺎﻣﻞ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺗﻮ ﻧﻤﯽ‌ﺩﻫﻢ!


ﺷﺎﮔﺮﺩ ﮔﻔﺖ: ﺍﯼ ﺍﺳﺘﺎﺩ! ﺍﮔﺮ ﺧﺎﮎ ﺑﻬﺸﺘﯽ ﺑﯿﺎﻭﺭﻡ، ﺑﻪ ﻣﻦ ﻧﻤﺮﻩ‌ﯼ ﮐﺎﻣﻞ ﻣﯽ‌ﺩﻫﯽ؟


ﮔﻔﺖ: ﺑﻠﻪ.


ﺩﺍﻧﺶ‌ﺁﻣﻮﺯ ﺭﻓﺖ ﻭ ﺭﻭﺯ ﺑﻌﺪ ﻣﺸﺘﯽ ﺧﺎﮎ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﻌﻠﻢ ﺁﻭﺭﺩ.


ﻣﻌﻠﻢ ﺍﺯ ﺍﻭ ﺳﻮﺍﻝ ﮐﺮﺩ: ﺍﯾﻦ ﺧﺎﮎ ﺍﺯ ﮐﺠﺎﺳﺖ ﻭ ﭼﮕﻮﻧﻪ ﺁﻥ ﺭﺍ ﺁﻭﺭﺩﯼ؟!


ﮔﻔﺖ: ﻣﺎﺩﺭﻡ ﺑﺮ ﺭﻭﯼ ﺁﻥ ﮔﺎﻡ ﺑﺮﺩﺍﺷﺖ، ﻣﻦ ﻫﻢ ﺁﻥ ﺭﺍ ﺟﻤﻊ ﮐﺮﺩﻡ ﻭ ﺁﻭﺭﺩﻡ! ﻭ ﻫﻤﺎﻥ‌ﮔﻮﻧﻪ ﮐﻪ ﺑﻪ ﻣﺎ ﺧﺒﺮ ﺩﺍﺩﯼ، ﺑﻬﺸﺖ ﺯﯾﺮ ﭘﺎﻫﺎﯼ ﻣﺎﺩﺭﺍﻥ ﺍﺳﺖ.


ﻣﻌﻠﻢ ﮔﺮﯾﺴﺖ ﻭ ﻧﻤﺮﻩ‌ﯼ ﮐﺎﻣﻞ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺍﻭ ﺩﺍﺩ.


برچسب‌ها: مادر, بهشت, استاد
نوشته شده در تاريخ دوشنبه 30 دی1392 توسط سید مسعود لوح موسوی
آیا میدانید چرا به لوله ای که آب از آن خارج می شود می گوییم  شیر؟

در سال های دور ایران؛ تنها دوشهر بیرجند و تبریز آب لوله کشی داشتند که آن صنعت را از روسیه به امانت برده بودند. و در کلان شهری مثل تهران مردم از آب چاه که تمیز و سالم نبوداستفاده می کردند. در شهر تهران تنها سه قنات وجود داشت که آن هم متعلق به سه سرمایه دار تهرانی بود. یکی از این قنات ها که به سرچشمه معروف بود (وهست) متعلق به سرمایه داری بود که بچه دار نمیشد. او نذر کرد اگر بچه دار شود؛ برای تهرانیان آب لوله کشی فراهم کند. پس از مدتی بچه دار شد و برای ادای نذرش به اتریش رفت تا مهندسانی را از آنجا برای لوله کشی آب بیاورد. در هر کشوری حیوانی که برای آنها مقدس است را بر سر خروجی آب می گذاشتند. مثلا در فرانسه سر خروس استفاده می کنند. او دید در اتریش، هر جا خروجی آب است؛ سردیسی از شیر هست. پس بر سرچشمه آب که برای مردم فراهم کرد، سر شیری گذاشت و مردم هروقت برای برداشتن آب به آنجا می رفتند ومی گفتند
نوشته شده در تاريخ شنبه 2 آذر1392 توسط سید مسعود لوح موسوی
این مطلب از 3سال قبل هست.البته  دوستانی که مطالب وبلاگ من را از قبل دنبال میکنن براشون تکراریه
ولی خوندن دوباره اش را توصیه میکنم.....


دل نوشته ها  ی  امشب من در مورد عاشورا  است.


پدر بزرگ مادر من 60سال پیش در یکی از محله های قدیمی اصفهان هیئتی به نام بنی فاطمه برپا کرد.

بعد از60سال حالا هیئت بنی فاطمه یکی از بزرگترین هیئت های  اصفهان است.

در خیابان ابن سینا ی  اصفهان  امامزاده ای است به نام  درب امام.

من خودم تا حالا هر حاجتی داشته ام  از  این امامزاده گرفته ام.و هر جای این کره خاکی باشم سعی میکنم

خودم را در بامداد عاشورا به درب امام برسانم.

هیئت ما ظهر عاشورا در این امامزاده عزاداری میکنه.اکثر جوانان هیئت از صبح عاشورا با پای

برهنه در چندین حسینیه عزاداری کرده و  همراه هیئت  نماز را در مسجد حاج محمد جعفر

میخونن و به طرف درب امام راه می افتن. حال و هوای عجیبی هرسال ظهر عاشورا در درب امام

برپاست. پیرو جوان بر سر صورت خود میزنند وعزاداری میکنند. به خدا زمین و زمان اشک میریزند.

یه مداح داریم به نام آقای مهندس میرباقری. آنچنان می خونه که سنگ هم گریه میکنه.

از زبان حضرت زینب میخونه:

گلی گم کرده ام می جویم او را         به هرگل میرسم می بویم او را

گل من یک نشانی در بدن داشت       یکی پیراهن کهنه به تن داشت

بعد روضه علی اصغر میخونه. در این مجلس تا حالا چند نفر شفا گرفتن.یک نابینا و یک سرطانی 

را یادم هست که شفا گرفتن. همین حالا که دارم در مورد ظهر عاشورا در درب امام مینویسم

بی اختیار اشک میریزم.

انشااله مراسم امسال را کامل ضبط میکنم و در اختیارتون میگذارم.

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 21 آبان1392 توسط سید مسعود لوح موسوی
پیرمردی با لبخند باز کناردیوار کوچه نشسته بود انگار من نیامده به من لبخند زده بود. کوچه ما سرازیری تندی دارد و پیرمردی هر روز در ابتدای کوچه، در انتهای سرازیری می نشیند.
با خود می گویم امروز از او می پرسم به چه می خندی؟!
باز تند ازکوچه پایین آمدم اما انگار او رفته بود انگار سراشیبی را تمام کرده بود و باز انگاری لبخندی برای من جا گذاشته بود.
***
کوچه ما هنوز سراشیبی تندی دارد اما من دیگر نمی توانم تند پایین بیایم، گاهی که نفسم می گیرد می نشینم و به بچه های که تند و تند پایین می آیند می خندم. دیروز پسربچه ای از من پرسید بابابزرگ چرا می خندی؟!


نوشته شده در تاريخ شنبه 4 آبان1392 توسط سید مسعود لوح موسوی
روزی کشاورزی متوجّه شد ساعتش را در انبار علوفه گم کرده است. ساعتی معمولی امّا با خاطره ای از گذشته وارزشی عاطفی بود. بعد از آن که در میان علوفه بسیار جستجو کرد و آن را نیافت از گروهی کودکان که در بیرون انبار مشغول بازی بودند مدد خواست و وعده داد که هر کسی آن را پیدا کند جایزه ای دریافت نماید.

کودکان به محض این که موضوع جایزه مطرح شد به درون انبار هجوم آوردند و تمامی کپّه های علف و یونجه را گشتند امّا باز هم ساعت پیدا نشد… کودکان از انبار بیرون رفتند و درست موقعی که کشاورز از ادامۀ جستجو نومید شده بود،
پسرکی نزد او آمد و از وی خواست به او فرصتی دیگر بدهد. کشاورز نگاهی به او انداخت و با خود اندیشید، “چرا که نه؟

به هر حال، کودکی صادق به نظر میرسد.”

پس کشاورز کودک را به تنهایی به درون انبار فرستاد. بعد از اندکی کودک در حالی که ساعت را در دست داشت از انبار علوفه بیرون آمد. کشاورز از طرفی شادمان شد و از طرف دیگر متحیّر گشت که چگونه کامیابی از آنِ این کودک شد. پس پرسید، “چطور موفّق شدی در حالی که بقیه کودکان ناکام ماندند؟”

پسرک پاسخ داد، “من کار زیادی نکردم؛ روی زمین نشستم و در سکوت کامل گوش دادم تا صدای تیک 

تاک ساعت را شنیدم و در همان جهت حرکت کردم و آن را یافتم.”

ذهن وقتی که در آرامش باشد بهتر از ذهنی که پر از مشغله است فکر میکند. هر روز اجازه دهید ذهن شما اندکی آرامش یابد و در سکوت کامل قرار گیرد و سپس ببینید چقدر با هوشیاری به شما کمک خواهد کرد زندگی خود را آنطور که مایلید سر و سامان بخشید.

برچسب‌ها: آرامش, ساعت, ذهن, علوفه
نوشته شده در تاريخ شنبه 6 مهر1392 توسط سید مسعود لوح موسوی
  از نوشته‌هاي مرحوم قيصر امين‌پور


   
                    بعضي از آدمها را بايد چند بار خواند تا معني آنها را فهميد و
                    بعضي از آدمها را بايد نخوانده دور انداخت..
                    بعضي آدمها جلد زرکوب دارند.بعضي جلد ضخيم،
                    بعضي جلد نازک وبعضي اصلا جلد ندارند
                    .
                    بعضي آدمها با کاغذ کاهي نا مرغوب چاپ مي شوند و
                    بعضي با کاغذ خارجي.
                    بعضي آدمها تر جمه شده اند و
                    بعضي تفسير مي شوند
                    .
                    بعضي از آدمها تجديد چاپ مي شوند و
                    بعضي از آدمها فتو کپي آدمهاي ديگرند.
                    
                    بعضي از آدمها داراي صفحات سياه وسفيداند و
                    بعضي از آدمها صفحات رنگي و جذاب دارند.
                    بعضي از آدمها قيمت پشت جلد دارند
                    .
                    بعضي از آدمها با چند درصد تخفيف به فروش مي رسند.
                    بعضي از آدمها بعد از فروش پس گرفته نمي شوند.
                    بعضي ازآدمها را بايد جلد گرفت
                    .
                    بعضي از آدمها را مي شود توي جيب گذاشت و
                    بعضي را توي کيف
                    .
                    بعضي از آدمها نمايشنامه اند و در چند پرده نوشته و اجرا مي شوند.
                    بعضي از آدمها فقط جدول سرگرمي اند وبعضي ها معلومات عمومي.
                    بعضي از آدمها خط خوردگي و خط زدگي دارند و
                    بعضي از آدمها غلط هاي چاپي فراوان

                    .
                    ازروي بعضي از آدمها بايد مشق نوشت و
                    از روي بعضي آدمها بايد جريمه نوشت
                    به راستي ما کداميم؟..
                    
                    
                    




 


برچسب‌ها: مرحوم قيصر امين‌پور, کاغذ, نمايشنامه
نوشته شده در تاريخ دوشنبه 18 شهریور1392 توسط سید مسعود لوح موسوی

روزي مردي به سفر ميرود و به محض ورود به اتاق هتل ، متوجه ميشود که هتل به کامپيوتر مجهز است . تصميم ميگيرد به همسرش ايميل بزند . نامه را مينويسد اما در تايپ ادرس دچار اشتباه ميشود و بدون اينکه متوجه شود نامه را ميفرستد . در اين ضمن در گوشه اي ديگر از اين کره خاکي ، زني که تازه از مراسم خاک سپاري همسرش به خانه باز گشته بود با اين فکر که شايد تسليتي از دوستان يا اشنايان داشته باشه به سراغ کامپيوتر ميرود تا ايميل هاي خود را چک کند . اما پس از خواندن اولين نامه غش ميکند و بر زمين مي افتد . پسر او با هول و هراس به سمت اتاق مادرش ميرود و مادرش را بر نقش زمين ميبيند و در همان حال چشمش به صفحه مانيتور مي افتد:

گيرنده : همسر عزيزم
موضوع : من رسيدم

ميدونم که از گرفتن اين نامه حسابي غافلگير شدي . راستش انها اينجا کامپيوتر دارند و هر کس به اينجا مي اد ميتونه براي عزيزانش نامه بفرسته . من همين الان رسيدم و همه چيز را چک کردم . همه چيز براي ورود تو رو به راهه . فردا ميبينمت . اميدوارم سفر تو هم مثل سفر من بي خطر باشه . واي چه قدر اينجا گرمه !!


برچسب‌ها: همسر, کامپیوتر, سفر
نوشته شده در تاريخ یکشنبه 3 شهریور1392 توسط سید مسعود لوح موسوی

مردي به دربار خان زند مي رود و با ناله و فرياد مي خواهد تا کريمخان را ملاقات کند...
سربازان مانع ورودش مي شوند!
خان زند در حال کشيدن قليان ناله و فرياد مردي را مي شنود و مي پرسد ماجرا چيست؟
پس از گزارش سربازان به خان ؛ وي دستور مي دهد که مرد را به حضورش ببرند...
مرد به حضور خان زند مي رسد و کريم خان از وي مي پرسد:
چه شده است چنين ناله و فرياد مي کني؟
مرد با درشتي مي گويد:
دزد ، همه اموالم را برده و الان هيچ چيزي در بساط ندارم !
خان مي پرسد:
وقتي اموالت به سرقت ميرفت تو کجا بودي؟!
مرد مي گويد:
من خوابيده بودم!!!
خان مي گويد:
خب چرا خوابيدي که مالت را ببرند؟

مرد مي گويد:
من خوابيده بودم ، چون فکر مي کردم تو بيداري...! خان بزرگ زند لحظه اي سکوت مي کند و سپس دستور مي دهد خسارتش از خزانه جبران کنند و در آخر مي گويد : اين مرد راست مي گويد ما بايد بيدار باشيم.


برچسب‌ها: کریم خان زند, دزد, قلیان
نوشته شده در تاريخ دوشنبه 21 مرداد1392 توسط سید مسعود لوح موسوی
قالب وبلاگ